کد مطلب:330106 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:199

دانشجوی بزرگسال
دانشجوی بزرگسال

«سكّاكی» مردی فلزكار و صنعتگر بود، توانست با مهارت و دقت دواتی بسیار ظریف با قفلی ظریفتر بسازد كه لایق تقدیم به پادشاه باشد. انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت. با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه كرد. در ابتدا همان طوری كه انتظار می رفت مورد توجه قرار گرفت، اما حادثه ای پیش آمد كه فكر و راه زندگی سكاكی را به كلی عوض كرد.

در حالی كه شاه مشغول تماشای آن صنعت بود و سكاكی هم سرگرم خیالات خویش، خبر دادند عالمی (ادیب یا فقیهی) وارد می شود. همینكه او وارد شد، شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفتگوی با او شد كه سكاكی و صنعت و هنرش را یكباره از یاد برد. مشاهده این منظره تحولی عمیق در روح سكاكی به وجود آورد.

دانست كه از این كار تشویق و تقدیری كه می بایست نمی شود و آنهمه امیدها و آرزوها بی موقع است. ولی روح بلندپرواز سكاكی آن نبود كه بتواند آرام بگیرد. حالا چه بكند؟ فكر كرد همان كاری را بكند كه دیگران كردند و از همان راه برود كه دیگران رفتند. باید به دنبال درس و كتاب برود و امیدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو كند. هرچند برای یك عاقل مرد كه دوره جوانی را طی كرده، با طفلان نورس همدرس شدن و از مقدمات شروع كردن كار آسانی نیست، ولی چاره ای نیست، ماهی

مجموعه آثاراستادشهیدمطهری، ج 18، ص: 325

را هر وقت از آب بگیرند تازه است.

از همه بدتر اینكه وقتی كه شروع به درس خواندن كرد، در خود هیچ گونه ذوق و استعدادی نسبت به این كار ندید. شاید هم اشتغال چندین ساله او به كارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد كرده بود. ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد، هیچ كدام نتوانست او را از تصمیمی كه گرفته بود باز دارد. با جدیت فراوان مشغول كار شد، تا اینكه اتفاقی افتاد:

آموزگاری كه به او فقه شافعی می آموخت، این مسأله را به او تعلیم كرد: «عقیده استاد این است كه پوست سگ با دبّاغی پاك می شود.».

سكاكی این جمله را دهها بار پیش خود تكرار كرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده برآید، ولی همینكه خواست درس را پس بدهد این طور بیان كرد: «عقیده سگ این است كه پوست استاد با دباغی پاك می شود.».

خنده حضار بلند شد. بر همه ثابت شد كه این مرد بزرگسال كه پیرانه سر هوس درس خواندن كرده به جایی نمی رسد. سكاكی دیگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند، سر به صحرا گذاشت. جهان پهناور بر او تنگ شده بود. از قضا به دامنه كوهی رسید، متوجه شد كه از بلندیی قطره قطره آب روی صخره ای می چكد و در اثر ریزش مداوم، صخره را سوراخ كرده است. لحظه ای اندیشید و فكری مانند برق از مغزش عبور كرد، با خود گفت: دل من هر اندازه غیرمستعد باشد از این سنگ سخت تر نیست. ممكن نیست مداومت و پشتكار بی اثر بماند. برگشت و آن قدر فعالیت و پشتكار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد. عاقبت یكی از دانشمندان كم نظیر ادبیات گشت «1»